خرید بک لینک

علل گرایش مردم به بی دینی از دیدگاه شهید مطهری

استاد شهید مطهری در کتاب علل گرایش به مادیگری، ریشه های گرایش مردم و به خصوص طبقات جدید و تحصیل کرده را به بی دینی و اندیشه های مادیگرایانه یا ماتریالیستی در عصر حاضر بیان می کند. آنچه در ادامه می آید خلاصه ای از بحث ایشان درباره علل و عوامل گرایش به مادیگری است.
در یک نگاه:
* مذهب که می rlm;بایست دلیل هدایت و پیام آور محبّت باشد، در اروپا به این صورت درآمد که مشاهده می rlm;کنیم. تصوّر هر کس از دین و خدا و مذهب، خشونت بود و اختناق و استبداد. بدیهی است که عکس العمل مردم در مقابل چنین روشی جز نفی مذهب از اساس و نفی آن چیزی که پایه اوّلی مذهب است، یعنی خدا، نمیrlm; توانست باشد.

علل گرایش مردم به بی دینی از دیدگاه شهید مطهری

استاد شهید مطهری در کتاب علل گرایش به مادیگری، ریشه های گرایش مردم و به خصوص طبقات جدید و تحصیل کرده را به بی دینی و اندیشه های مادیگرایانه یا ماتریالیستی در عصر حاضر بیان می کند. آنچه در ادامه می آید خلاصه ای از بحث ایشان درباره علل و عوامل گرایش به مادیگری است.
در یک نگاه:
* مذهب که می rlm;بایست دلیل هدایت و پیام آور محبّت باشد، در اروپا به این صورت درآمد که مشاهده می rlm;کنیم. تصوّر هر کس از دین و خدا و مذهب، خشونت بود و اختناق و استبداد. بدیهی است که عکس العمل مردم در مقابل چنین روشی جز نفی مذهب از اساس و نفی آن چیزی که پایه اوّلی مذهب است، یعنی خدا، نمیrlm; توانست باشد.
* از نظر فلسفه اجتماعی اسلامی، نه تنها نتیجه اعتقاد به خدا پذیرش حکومت مطلقه افراد نیست و حاکم در مقابل مردم مسؤولیت دارد، بلکه از نظر این فلسفه، تنها اعتقاد به خداست که حاکم را در مقابل اجتماع مسؤول میrlm; سازد و افراد را ذی حقّ میrlm; کند و استیفای حقوق را یک وظیفه لازم شرعی معرّفی میrlm; کند.
* هر وقت و هر زمان که پیشوایان مذهبی مردم- که مردم در هر حال آنها را نماینده واقعی مذهب تصوّر میrlm; کنند- پوست پلنگ می rlm;پوشند و دندان ببر نشان می rlm;دهند و متوسّل به تکفیر و تفسیق می rlm;شوند، مخصوصاً هنگامی که اغراض خصوصی به این صورت در میrlm; آید، بزرگترین ضربت بر پیکر دین و مذهب به سود مادّیگری وارد می rlm;شود.
* در تاریخ فلسفه سیاسی می rlm;خوانیم که آنگاه که مفاهیم خاصّ اجتماعی و سیاسی در غرب مطرح شد و مسأله حقوق طبیعی و مخصوصاً حقّ حاکمیت ملّی به میان آمد وعدّهrlm;ای طرفدار استبداد سیاسی شدند و برای توده مردم در مقابل حکمران حقّی قائل نشدند و تنها چیزی که برای مردم در مقابل حکمران قائل شدند وظیفه و تکلیف بود، این عدّه در استدلالهای خود برای اینکه پشتوانهrlm; ای برای نظریات سیاسی استبداد مآبانه خود پیدا کنند، به مسأله خدا چسبیدند و مدّعی شدند که حکمران در مقابل مردم مسؤول نیست، بلکه او فقط در برابر خدا مسؤول است، ولی مردم در مقابل حکمران مسؤولrlm;اند و وظیفه دارند.
* کار دین و رسالت دین محو غرایز نیست؛ تعدیل و اصلاح و رهبری و حکومت و تسلّط بر آنهاست. چون غرایز را نمی rlm;توان و نباید از بین برد، قهراً در اجتماعاتی که با نام خدا و دین و مذهب برای نابودی غرایز قیام می rlm;کنند و خداپرستی را با زندگی، متضاد معرّفی میrlm; کنند، خود این معانی و مفاهیم عالی شکست میrlm; خورند و ماتریالیسم و سایر مکتبهای ضدّ خدایی و ضدّ دینی رواج می rlm;گیرد. لهذا بدون تردید باید گفت که زاهدمآبان جاهل هر محیطی- که بدبختانه در میان خود ما هم زیاد هستند- از عوامل مهمّ گرایش مردم به مادّیگری میrlm; باشند.
* خداشناسی و خدا پرستی طبعاً مستلزم یک نوع تعالی روحی خاصّی است؛ بذری است که در زمینهای پاک رشد میrlm; کند. زمینهای فاسد و شوره زار، این بذر را فاسد می rlm;کند و از میان می rlm;برد. اگر انسان در عمل، شهوتران و مادّه پرست و اسیر شهوات گردد، تدریجاً افکار و اندیشه rlm;هایش هم به حکم اصل انطباق با محیط، خود را با محیط روحی و اخلاقی او سازگار می rlm;کنند، یعنی اندیشه rlm;های متعالی خداشناسی و خداپرستی و خدادوستی جای خود را به افکار پست مادّیگری و اینکه هستی لغو و بیهوده است، حساب و کتابی درکار عالم نیست، دم غنیمت است و امثال اینها می rlm;دهد.
* جوان میrlm; بیند که قیامها و انقلابها و نبردها و مبارزهrlm; ها را طرفداران ماتریالیسم اداره میrlm; کنند و الهیون غالبا در جناح بیrlm;تحرّکها و بیrlm;تفاوتها قرار دارند. برای جوان همین قدر کافی است که در قضاوت خود مکتب الهی را محکوم و مکتب مادّی را تأیید نماید.
* این سنگر از طرف خداپرستان آنگاه خالی شد که در مدّعیان پیشوایی دینی، روح عافیت طلبی پدید آمد. و به عبارت صحیحrlm;تر، این پدیده از آن وقت رخ داد که مردمی عافیت طلب و اهل زندگی روزمرّه و به تعبیر خود دین، مردمی اهل دنیا، به جایrlm; پیامبران و پیشوایان دینی نشستند و مردم به غلط، اینها را که روحیهrlm;ای بر ضدّ روحیه پیامبران و امامان و تربیت شدگان واقعی آنها داشتند- و اگر تشابهی درکار بود اندکی در قیافه و لباس بود- نماینده و مظهر و جانشین آنها دانستند.
نقش کلیسا در گرایشهای مادّیrlm;
کلیسا چه از نظر مفاهیم نارسایی که در الهیات عرضه داشت و چه از نظر رفتار غیر انسانیrlm;اش با توده مردم، خصوصاً طبقه دانشمندان و آزاد فکران، از علل عمده گرایش جهان مسیحی- و به طور غیر مستقیم جهان غیر مسیحی- به مادّیگری است.
ما این عامل را در دو بخش بررسی میrlm;کنیم:
1. نارسایی مفاهیم کلیسایی در مورد خدا و ماوراء الطّبیعه.
2. خشونتهای کلیسا.
امّا بخش اوّل: در قرون وسطی که مسأله خدا به دست کشیشها افتاد، یک سلسله مفاهیم کودکانه و نارسا درباره خدا به وجود آمد که به هیچ وجه با حقیقت وفق نمیrlm;داد و طبعاً افراد باهوش و روشنفکر را نه تنها قانع نمیrlm;کرد، بلکه متنفّر میrlm;ساخت و بر ضدّ مکتب الهی برمیrlm;انگیخت.
تصویر انسانی خدا
کلیسا به خدا تصویر انسانی داد و خدا را در قالب بشری به افراد معرّفی نمود.
افراد تحت تأثیر نفوذ مذهبی کلیسا از کودکی خدا را با همین قالبهای انسانی و مادّیrlm; تلقّی کردند و پس از رشد علمی دریافتند که این مطلب با موازین علمی و واقعی و عقلی صحیح سازگار نیست. و از طرف دیگر، توده مردم طبعا این مقدار قدرت نقّادی ندارند که فکر کنند ممکن است مسائل مربوط به ماورای طبیعت، مفاهیم معقولی داشته باشد و کلیسا اشتباه کرده باشد. چون دیدند مفاهیم کلیسایی با مقیاسهای علمی تطبیق نمیrlm;کند، مطلب را از اساس انکار کردند.
خشونتهای کلیسا
... کلیسا از نظر دیگر نیز نقش مهمّی در سوق دادن مردم به ضدّ خدایی دارد که از نارسایی مفاهیم الهی کلیسایی بسی مؤثّرتر بوده است و آن تحمیل عقاید و نظریات خاصّ مذهبی و علمی کلیسا به صورت اجبار و سلب هرگونه آزادی عقیده در این دو قسمت است.
کلیسا علاوه بر عقاید خاصّ مذهبی، یک سلسله اصول علمی مربوط به جهان و انسان را که غالباً ریشهrlm;های فلسفی یونانی و غیر یونانی داشت و تدریجاً مورد قبول علمای بزرگ مذهب مسیح قرار گرفته بود، در ردیف اصول عقاید مذهبی قرار داد و مخالفت با آن <<علوم رسمی>> را جایز نمیrlm;شمرد، بلکه به شدّت با مخالفان آن عقاید مبارزه میrlm;کرد.
ما فعلًا به مسأله آزادی مذهب و عقاید مذهبی و اینکه اصول عقاید مذهبی اجباراً باید آزادانه مورد تحقیق واقع شود وگرنه با روح مذهب که هدایت و راهنمایی است منافی است، کاری نداریم. اینکه اصول دین باید تحقیقی باشد نه تقلیدی و یا تحمیلی، تزی است که اسلام طرفدار آن است؛ برخلاف مسیحیت که اصول دین را برای عقل، <<منطقه ممنوعه>> اعلام کرده است.
خطای عمده کلیسا در دو جهت دیگر بود: یکی اینکه کلیسا پارهrlm;ای معتقدات علمی بشری موروث از فلاسفه پیشین و علمای کلام مسیحی را در ردیف اصول مذهبی قرار داد و مخالفت با آنها را موجب ارتداد دانست؛ دیگر اینکه حاضر نبود صرفاً به ظهور ارتداد اکتفا کند و هر کس که ثابت و محقّق شد مرتد است، او را از جامعه مسیحیت طرد کند، بلکه با نوعی رژیم پلیسی خشن در جستجوی عقاید و ما فی الضّمیر افراد بود و با لطائف الحیل کوشش میrlm;کرد کوچکترین نشانهrlm;ای از مخالفت با عقاید مذهبی در فردی یا جمعی پیدا کند و با خشونتی وصف ناشدنی آن فرد یا جمع را مورد آزار قرار دهد.
این بود که دانشمندان و محقّقان جرأت نداشتند برخلاف آنچه کلیسا آن را علم میrlm;داند بیندیشند؛ یعنی مجبور بودند آنچنان بیندیشند که کلیسا میrlm;اندیشد. این فشار شدید بر اندیشهrlm;ها که از قرن 12 تا 19 در کشورهای فرانسه، انگلستان، آلمان، هلند، پرتغال، لهستان و اسپانیا معمول بود، بالطّبع عکس العمل بسیار بدی نسبت به دین و مذهب به طور کلّی ایجاد کرد.
کلیسا محاکمی به نام <<انگیزیسیون>> یا <<تفتیش عقاید>> به وجود آورد که نام این محاکم از وظیفهrlm;ای که به عهده آنها گذاشته شده بود، حکایت میrlm;کند.
... مذهب که میrlm;بایست دلیل هدایت و پیام آور محبّت باشد، در اروپا به این صورت درآمد که مشاهده میrlm;کنیم. تصوّر هر کس از دین و خدا و مذهب، خشونت بود و اختناق و استبداد. بدیهی است که عکس العمل مردم در مقابل چنین روشی جز نفی مذهب از اساس و نفی آن چیزی که پایه اوّلی مذهب است، یعنی خدا، نمیrlm;توانست باشد.
هر وقت و هر زمان که پیشوایان مذهبی مردم- که مردم در هر حال آنها را نماینده واقعی مذهب تصوّر میrlm;کنند- پوست پلنگ میrlm;پوشند و دندان ببر نشان میrlm;دهند و متوسّل به تکفیر و تفسیق میrlm;شوند، مخصوصاً هنگامی که اغراض خصوصی به این صورت در میrlm;آید، بزرگترین ضربت بر پیکر دین و مذهب به سود مادّیگری وارد میrlm;شود.
نارسائی مفاهیم فلسفی غربrlm;
دوّمین علّتی که در مورد گرایشهای مادّی دسته جمعی در جهان غرب بسیار قابل اهمیت است، نارسایی مفاهیم فلسفی غرب است.
حقیقت این است که غرب در آنچه حکمت الهی نامیده میrlm;شود، بسیار عقب است و شاید عدّهrlm;ای نتوانند بپذیرند که غرب به فلسفه الهی مشرق و خصوصاً فلسفه اسلامی نرسیده است. بسیاری از مفاهیم فلسفی که در اروپا سر و صدای زیادی بپا میrlm;کند، از جمله مسائل پیش پا افتاده فلسفه اسلامی است. در ترجمهrlm;های فلسفه غربی به مطالب مضحکی برمیrlm;خوریم که به عنوان مطالب فلسفی از فیلسوفان بسیار بزرگ اروپا نقل شده است، و هم به مطالبی برمیrlm;خوریم که میrlm;بینیم فیلسوفان دچار برخی مشکلات در مسائل الهی بودهrlm;اند و نتوانستهrlm;اند آنها را حل کنند؛ یعنی معیارهای فلسفیrlm;شان نارسا بوده است. بدیهی است که این نارساییها زمینه فکری را به نفع ماتریالیسم آماده میrlm;کرده است.
نارسائی مفاهیم اجتماعی و سیاسیrlm;
سوّمین علّت گرایشهای مادّی، نارسایی برخی مفاهیم اجتماعی و سیاسی بوده است. در تاریخ فلسفه سیاسی میrlm;خوانیم که آنگاه که مفاهیم خاصّ اجتماعی و سیاسی در غرب مطرح شد و مسأله حقوق طبیعی و مخصوصاً حقّ حاکمیت ملّی به میان آمد وعدّهrlm;ای طرفدار استبداد سیاسی شدند و برای توده مردم در مقابل حکمران حقّی قائل نشدند و تنها چیزی که برای مردم در مقابل حکمران قائل شدند وظیفه و تکلیف بود، این عدّه در استدلالهای خود برای اینکه پشتوانهrlm;ای برای نظریات سیاسی استبداد مآبانه خود پیدا کنند، به مسأله خدا چسبیدند و مدّعی شدند که حکمران در مقابل مردم مسؤول نیست، بلکه او فقط در برابر خدا مسؤول است، ولی مردم در مقابل حکمران مسؤولrlm;اند و وظیفه دارند. مردم حقّ ندارند حکمران را بازخواست کنند که چرا چنین و چنان کردهrlm;ای؟ و یا برایش وظیفه معین کنند که چنین و چنان کن؛ فقط خداست که میrlm;تواند او را مورد پرسش و بازخواست قرار دهد. مردم حقّی بر حکمران ندارند، ولی حکمران حقوقی دارد که مردم باید ادا کنند.
از این رو طبعاً در افکار و اندیشهrlm;ها نوعی ملازمه و ارتباط تصنّعی به وجود آمد میان اعتقاد به خدا از یک طرف، و اعتقاد به لزوم تسلیم در برابر حکمران و سلب حقّ هرگونه مداخلهrlm;ای در برابر کسی که خدا او را برای رعایت و نگهبانی مردم برگزیدهrlm; است و او را فقط در مقابل خود مسؤول ساخته است از طرف دیگر. و همچنین قهراً ملازمه به وجود آمد میان حقّ حاکمیت ملّی از یک طرف، و بیrlm;خدایی از طرف دیگر.
از نظر فلسفه اجتماعی اسلامی، نه تنها نتیجه اعتقاد به خدا پذیرش حکومت مطلقه افراد نیست و حاکم در مقابل مردم مسؤولیت دارد، بلکه از نظر این فلسفه، تنها اعتقاد به خداست که حاکم را در مقابل اجتماع مسؤول میrlm;سازد و افراد را ذی حقّ میrlm;کند و استیفای حقوق را یک وظیفه لازم شرعی معرّفی میrlm;کند.
از نظر اسلام، مفاهیم دینی همیشه مساوی آزادی بوده است، درست برعکس آنچه در غرب جریان داشته، یعنی اینکه مفاهیم دینی مساوی با اختناق اجتماعی بوده است.
پرواضح است که چنین روشی، جز گریزاندن افراد از دین و سوق دادن ایشان به سوی ماتریالیسم و ضدّیت با مذهب و خدا است.
منبع:motahari.ir

برچسب: نویسنده: نگار اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 20:27

صفحه بندی